من ده هزار سال پیش به دنیا امد و در این دنیا
چیزی نیست که قبلا نشناخته باشم.
به اطراف نگاه می کنم...
به دنبال یک جای پا هستم در این تاریکی...
جرات قدم نهادن را ندارم...
تاریک،
سرد،
نمناک....
چه قلبی دارم!!!!؟؟
می خواهم گناه کنم....
همان گناه نخستین را....
سالها می گذرد از آن اتفاق...
خیلی سال...
|
آنهايي كه به ژرفاي هستي آدمي فرو رفته اند، |
![]() |
ای مانده در ویرانه رویا امروز را دریاب این اخرین فرداست.

هر صبح به همه ی نداشتن هایم سلام می دهم
از داشتن هایم خداحافظی می کنم
واین چرخه ادامه دارد ...
یک نفر می آید
به او هم سلام می دهم ... می خواهد برود ... برایش دست تکان می دهم ...
یقین دارم چیزی از من را با خود می برد .
و این چرخه ادامه دارد ...
گاهی گم می شوم و به ناچار با همه به خودم می خندم ...
حادثه ها یکی پس از دیگری بر من وارد می شوند
و این چرخه تا کی ادامه دارد ؟؟؟
دوبارگی کن ...
دوبارگی
دوباره به من سلام بده غریبه
دوباره مرا در آرمانی هایت گم کن غریبه ...
دوباره دیوانگی کن غریبه
دوباره باز هم خداحافظ غریبه ...؟!؟
تلخ ترين چيز در اندوه امروزمان ، خاطره ي شادماني
ديروزمان است .
راز در زمان حال نهفته است. اگر به زمان حال توجه کنی،
خواهی توانست آن را بهتر کنی.
و اگر زمان حال را بهتر کنی، هرچه بعد از آن پیش آید هم، بهتر خواهد بود.
هر روز برای ما ابدیت است.
کیمیاگر
خویش را شکسته ام
های های گریه را اقامه بسته ام
عافیت ،
التیام زخم های شهر نیست
التیام این دل گرفته هم . . .
زود برنگرد
مثل آن پرنده باش
آن پرنده اي كه رو به نور كرد
می روی، ولی به ما بگو
راه این سفر چه جوری است؟
از دم حیاط خانه ات
تا حیاط خلوت خدا
چند سال نوری است؟می روی سفر ! برو، ولی
زود برنگرد 
مثل آن پرنده باش
آن پرنده اي كه رو به نور كرد
می روی، ولی به ما بگو
راه این سفر چه جوری است؟
راستی چرا مسیر این سفر
روی نقشه نیست؟
شاید اسم این سفر که می روی
زندگی ست...!
می گریستم
می گریستم.
روی همه ی صفحه های خوانده شده....روی صفحه های سفید ........ روی سنگ و خون یا خاکستر نام تو را می نویسم.
روی جنگل وکویر....... بر اشیونه ها و گل های طاووسی ...........روی همه ی تکه پاره های اسمان لاجوردی.....روی مرداب این افتاب پوسیده.......... روی رودخانه این ماه زنده.... نام تو را می نویسم. و به نیروی یک واژه ............ زندگی را از سر میگیرم .......... من برای شناختن و نامین تو .........پا به جهان گذاشته ام
ای آزادی!!
اما در روز های ریخت و پاش لبخند قصابکان پرواز و کاسبان رسمی پروانه دار لبخند های یخ زده خویش را بر پیشخان خود به تماشا گذاشتند.
فقط کافیه قشنگ تر به دنیا نگاه کنیم تا خدایی بشیم.
مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست
يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد،
شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست،
عابري خنده کنان مي آمد...
تکه اي از آن را بر مي داشت...
مرحمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم...
هيچ کس هيچ نگفت،
قصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟؟؟؟؟
واژه های خیس نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
برف که می بارد
آدم ها حرف های خوشبو می زنند
مهربانی را
می شود در نگاهشان دید
.
.
.
اما این همدلی فردا مثل برف
با نور خورشید ناپدید می شود
حق داری دلگیر شوی!وقتی پاسخی از من نمیرسد.مرا ببخش دوست من گاهی زندگس سخت می شود.
تقدیم به معلم خودم: اولین و آخرین کسی که به من آموخت از کلیشه ها بیزار باشم شما بودید. کجایی؟ من هنوز تکالیفم را نمینویسم!!!
افتخار نه در حرف است نه در انچه که بودیم. دلگیر نباش. اگر سر سرباز هخامنشی را به حراج گذاشتند چرا که خونش هنوز در رگ های ماست. مواظب قلبت باش دوست من فراموشی آفت قرن است.
خدای مهربانم صمیمانه که با تو سخن می گویم خطی بر آن می کشند.سکوت می کنم ناگفته های را اجابت کنید لطفا از گفته هایم پشیمانم.
چقدر جالبه: ـــ تا وقتی مریض نشی کسی برات گل نمیاره ـــ تا فریاد نزنی کسی به طرفت بر نمیگرده ـــــ تا گریه نکنی کسی نوازشت نمی کنه ــــــ تا قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد............ و تا وقتی نمیری کسی تو رو نمی بخشه.
چند کیک رو شمع می گذارم تا مبادا یک سال دیگر با یک فوت........ دود شود!!!!!!![]()
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
من نه فرشته ام و نه از جنس آسمون ،
و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده
، من فقط یه آدمم ،
یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه
و گاهی هم زیادی مغرور ،
آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه
و با همه زلال باشه !
اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن !!
کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده
که حرف همو بفهمن ، به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن ،
و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه .
به همون خدای آسمونا
اینا شعر نیست شعار نیست لااقل برای من نیست
جدایی
اگه دستم به جدايي برسه
اونو از خاطره ها خط مي زنم
از دل تنگ تموم آدما
از شب وروز خدا خط مي زنم
اگه دستم برسه به اسمون
با ستاره ها قيامت مي كنم
نمي زارم كسي عاشق نباشه
ماه و بين همه قسمت مي كنم
وقتي گاهي من ودل تنها مي شيم
حرفاي نگفتي رو مي شه ديد
مي شه تو سكوت بين ما دو تا
خيلي از نديدني ها رو شنيد
قصه جدايي ما آدما
قصه دوري ماست از خودمون
... و " در آغاز هیچ نبود،
کلمه بود
و آن کلمه خدا بود".
عظمت همواره در جستجوی چشمی است که او را ببیند،
و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد
وزیبایی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد
و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش ، به دلخواه ، رام گردد.
و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،
اما کسی نداشت.
خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند؟
و خدا مهربان بود
و چکونه می توانست مهر نورزد؟
....
و خدا گنجی مجهول بود
که در ویرانه بی انتهای غیب مخفی شده بود.
و خدا زنده ی جاوید بود
که در کویر بی پایان عدم " تنها نفس میکشید"
دوست داشت چشمی ببیندش، دوست داشت دلی بشناسدش
........
اما ...
خدا همچنان تنها ماند و مجهول و در ا بدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه ، می جست و نمی یافت. آفریده هایش او را نمی توانستند دید، نمی توانستند فهمید... می پرستیدندش، اما نمی شناختندش و خدا چشم براه " آشنا" بود.
پیکر تراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه های گوناگونه اش غریب مانده است. در جمعیت چهره های سنک و سرد، تنها نفس میکشید.
کسی "نمی خواست" ، کسی " نمیدید" ، کسی " عصیان نمیکرد" ، کسی عشق نمی ورزید، کسی نیازمند نبود، کسی درد نداشت .... و ....
و خداوند خدا ، برای حرفهایش ، باز هم مخاطبی نیافت! هیچکس او را نمی شناخت ، هیچکس با او " انس " نمی توانست بست
" انسان " را آفرید!
و این نخستین بهار خلقت بود.

این متن و من ننوشتم.یه دوست ازم خواست براش بذارم تو وبلاگم.
شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟
مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست
يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد،
شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست،
عابري خنده کنان مي آمد...
تکه اي از آن را بر مي داشت...
مرحمي بر دل تنگم مي شد...
اما امشب ديدم...
هيچ کس هيچ نگفت،
قصه ام را نشنيد...
از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟؟؟؟؟
عشق پر از دام است وقتی انوارش را نمایان می کند نمی گذارد سایه هایی که این انوار درست می کند ببینیم.
............اما اعجاز ما همین است ما عشق را به مدرسه بردیم در امتداد راهرویی کوتاه در ان کتابخانه کوچک تا باز این کتاب قدیمی را که از کتابخانه امانت گرفته ایم یعنی همان کتاب اشارات را با هم یکی دو لحظه بخوانیم
ما بی صدا مطالعه می کردیم اما کتاب را که ورق می زدیم تنها گاهی به هم نگاهی........ ناگاه انگشت ها "هیس" ما را از هر طرف نشانه گرفتند
انگار غوغای چشم ها ی من و تو سکوت را در ان کتابخانه رعایت نکرده بود.!!!
از خواب چهل ساله خود پا شده ام گم بوده ام و دوباره پیدا شده ام
ای حس شکوهمند غمگین و شگفت امروز چقدر با تو زیبا شده ام.
______0000_______________________77777____________
____00000_____________________7777777_____________
___00000______________________777777777___________
__000000____________77777777777777777777777777777_
_0000000______________7777777777777777777777777___
_0000000_________________777777777777777777_______
_0000__00_________________77777777777777777_______
_0000__00000000__________777777777_777777777______
_000000000000___________7777777_______7777777_____
__0000000000___________77777_____________77777____
___0000_000000________777___________________777___
____00000_______0____________0000_________________
______000000__00000______000000___________________
________000000000000000000000_____________________
___________000000000000000
عاشق هایت را مثل کانال تلوزیو عوض می کنی و با افتخار می گویی که عشق برایت این چنین است! و من میخندم ..... به برنامه هایی که هیچ کدامشان به درد نمی خورند.!!!!!!!!
اقا یکی از بچه ها بود که مامانش هر روز براش پرتقال می ذاشت(بیچاره رژیم داشت تغذیه مدرسه رو نمی خورد)بعد این هر روز این پرتقال رو می داد به من می گفت پوست بکن البته مامانش قاچ زده بودا.بعد منم پوست می کندم این بوش تو کلاس می پیچید ابش در میامد بعد ما بین همه کلاس پخش می کردیم و می خوردیم.معلما همینطور می موندن که این بو از کجا می یاد. هی می رفتن بیرون میامدن تو.گیجن دیگه.
دانش اموز سر کاری:
اول مهر بود رفتیم مدرسه کلاس بندی که شدیم کلاس ما ۱۶ نفر بود و ۲ تا کلاس دیگه ۱۷ نفر بد ما هم از همین تعداد استفاده کردیم و معلما رو گذاشتیم سر کار.چه جوری ؟معلم روز اول اومدو یه بار اسما رو خوند که مثلا با ما اشنا شه بعد که خوندنش تموم شد من گفتم:خانوم اسم یه نفر رو نخوندین.گفت کیه؟گفتم وفایی ولی غایبه.گفت:؟باشه و اسمشو به لیست اضافه کرد. اقا این معلم هر موقع می امد سر کلاس ما می گفتیم خانم وفایی غایبه خلاصه اینم هر دفعه غایب می زد و ما هر هر می خندیدیم.بعد همین قبل از امتحانای ترم بود که گفت:این چه وضعشه این که هر دفعه غایبه می دونم باهاش چیکار کنم.زنگ که خورد رفت دفتر و گفت: خانم.... این وفایی کیه؟چرا هر روز غایبه؟ خانم ناظم هم رفت لیستو دیدو زد زیر خنده. خانم..... گفت چرا می خندین؟ گفت آخه ما اصلا وفایی نداریم حتما بچه ها گذاشتنتون سر کار .اونم دفعه ی دیگه اومد انظباط همه رو ۰ داد . گفت تا شما ها باشین دیگه از این کارا نکنین.



