تبليغاتX
دختر دبیرستانی

تلگرافی

بلاتکلیفم !

مثه کتاب فراموش شده یی

رو نیمکت یه پارک سوت و کور

که باد دیوونه

نخونده ورقش می زنه !

دوستت می دارم!

تو به زندگی می مانی !

به نوشیدن جرعه ای آب در فاصله ی دو رویا !

به بوییدن عطر یکی نامه پیش از گشودنش !

به سلام هر سپیده دم !

به فرو نشاندن عطش اطلسی ها !

به زنگ بی هنگام تلفن

با خبری گوار یا ناگوار !

و من تو را دوست می دارم...

چرا که دوست می دارم زندگی را ...

آب را و رویا را

سلام سپیده و عطش اطلسی را...

زنگ تلفن و اخم عابر را...













 

 



شنبه سوم اسفند 1387 |