خورشيد را گرفتم در قفسي گذاشتم
در اتاقم!
تا هميشه روز باشد
بي غرور و بي دلگير
نگاه خورشيد با غم گرفت
صورتش خون مرده شد چون غروب
و من باورم شد،غم من، بغض من و هم دلتنگيهاي من همه از اسارت است نه از غروب!
خورشيد را گرفتم در قفسي گذاشتم
در اتاقم!
تا هميشه روز باشد
بي غرور و بي دلگير
نگاه خورشيد با غم گرفت
صورتش خون مرده شد چون غروب
و من باورم شد،غم من، بغض من و هم دلتنگيهاي من همه از اسارت است نه از غروب!