تلگرافی
بلاتکلیفم !
مثه کتاب فراموش شده یی
رو نیمکت یه پارک سوت و کور
که باد دیوونه
نخونده ورقش می زنه !
دوستت می دارم!
تو به زندگی می مانی ! به نوشیدن جرعه ای آب در فاصله ی دو رویا ! به بوییدن عطر یکی نامه پیش از گشودنش ! به سلام هر سپیده دم ! به فرو نشاندن عطش اطلسی ها ! به زنگ بی هنگام تلفن با خبری گوار یا ناگوار ! و من تو را دوست می دارم... چرا که دوست می دارم زندگی را ... آب را و رویا را سلام سپیده و عطش اطلسی را... زنگ تلفن و اخم عابر را...
